|
عاشقانه
|
بر گرفته از یه ترانه ی خارجی(فکر کنم ماریا کری خونده):

امشب به تو فکر می کنم
در خلوت بی خوابی ام
حتی اگر عاشق تو بودن اشتباه باشد
قلبم مرا مجبور می کند که اشتباه کنم
چون در وجود تو گو شده ام
و طاقت این را ندارم
که در کنار تو نباشم
حاضرم هر چه دارم فدا کنم تا بتوانم
تنها یک شب دیگر را در کنار تو باشم
حاضرم جانم را به خطر بیندازم
تا تو را در کنار خود حس کنم
چون تحمل این را ندارم
که با خاطره ی آهنگمان زندگی کنم
هر چه دارم را امشب فدای عشق تو می کنم
آیا می توانی احساس مرا درک کنی؟
که در خیال به چشمان تو نگاه می کنم
و می توانم تو را در ذهنم به وضوح
و
روشن و درخشان ببینم
در حالی که تو از من بسیار دور هستی
مانند ستاره ای در دوردست ها
که آرزویم را به آن می گویم
*
هر چه دارم امشب فدا می کنم تا بتوانم...
*
هر چه دارم را فدای عشق تو می کنم
امشب
*
بارها سعی کرده ام که قبول کنم به تو نیازی ندارم
ولی فکر تو هیچ وقت مرا رها نمی کند
امشب...


واااااای چه روزای سخت و بدی رو گذروندم.روزای بدون اینترنت.بدون کامپیوتر.روزای دوری از شما دوستای گلم.دوری از:ملینا،شاهین،نوید،ایمان،ملیحه،امیر حسین،زهرا،عاشق دلشکسته،سامان،رادین،مهدیه،...و... این روزا خیلی اشک درآر بود.آه ه ه ه ه.ولی بالآخره اومدم.اومدم تا اون نبودن ها رو جبران کنم.بذارین بگم چه اتفاقی افتاد.توی این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاد.دلیل نبودنم هم این بود که مانیتور خراب شده بود.روز قبل از عید فطر خراب شد.4 روز هم که تعطیلی افتاد وسطش که تو اون مدت همه ی تعمیرگاه ها تعطیل بود.شنبه هم که امین مانیتور رو برد تعمیرگاه بهش گفتن قطعش دیر گیر میاد.خلاصه روز دوشنبه(که می شه دیروز)مانیتور به آغوش گرم خونواده برگشت.خیلی دوست داشتم عید رو بهتون تبریک بگم،ولی نشد.شاید قسمت نبوده.متن و عکساش هم حاضر کرده بودم،ولی اینطوری شد.خلاصه ببخشین اگه معطلتون کردم.تو این مدت یه اتفاق بدی افتاد برای من و یکی از دوستام.من هی هی هی دلم شور افتاده بود که می خواد یه اتفاق بیفته،ولی نمی دونستم تا...دیروز دوشنبه که با زهرا(همون همکلاسیم)رفته بودیم خونه ی مونا(اون یکی همکلاسیم)و اونجا فهمیدم.بعضی وقتا بدون اینکه بخوایم یا حتی بدونیم یه اتفاقی میفته که ما و دوستامونو ناراحت می کنه.نمی دونم،شاید این اتفاق یه سو تفاهم بوده و شایدم نه،واقعا"یکی بوده که از قصد این کار رو کرده.ولی من به خداوندی خدا(همون خدایی که همتون می دونین چقدر دوستش دارم و می پرستمش)هیچ خبری نداشتم.من اصلا"از دست دوستم ناراحت نیستم.من به اون حق می دم.شاید این تقصیر خودم بوده که ازش خبری نگرفتم.ولی باید بدونه که واقعا"نمی تونستم.من آرزو می کنم اگه اون طرف از روی قصد این کار رو کرده باشه(حالا هر کی می خواد باشه)یه روزی همین بلا سرش بیاد تا بدونه تو این جور مواقع آدم چقدر احساس بی ارزش و مورد بی اعتماد بودن می کنه.من فکر می کنم دوستم دیگه اون اعتمادی رو که به من داشت از دست داد.احساس می کنم در نظرش یه آدم پوچ و بی ارزشم.نمی دونم،شاید هم اینطوری نباشه.اون اینقدر خوبه که شاید اجازه ی ورود این افکار بد رو به مغزش نده.کاش اینطور باشه.من در هر صورت ازش معذرت می خوام.هر چند کار من نبوده،ولی ادب حکم می کنه که از طرف اون فرد نا شناس و بی ادب،ازش معذرت بخوام.مهربونم امیدوارم منو بخشیده باشی...
و حالا اجازه بدین از این فضا در بیایم.بریم سراغ یه شعر از خودم که دو سه روز پیش وقتی داشت بارون میومد و من به ترانه ی"هر وقت که بارون می زنه"از محسن یگانه می گوشیدم،گفتم.البته ترانه های محسن یگانه و بنیامین رو می گوشیدم که عاشق جفتشونم.

سرد کن مرا
که من سردیت را دوست دارم
دستان مرا بگیر
گرمای مرا بگیر
دستان گرمم را سرد کن
که من سردیت را دوست دارم
سرمای تو
هزاران بار از هزاران پرتوی خورشیدی
برای من لذت بخش تر است
سرمای وجود تو
مرا جذب خود می کند
سرد من مرا
که من سردیت را دوست دارم
که خود گرمم
و اگر دوباره گرم شوم
خواهم سوخت
پس دستان سرد خود را
به دستان گرم من بسپار
بگذار تبادل انرژی کنیم
تو گرمای مرا بگیر
و من سرمای دلپذیر تو را
بگذار هر دو معتدل شویم
پس سردیت را به من بده
سرد کن مرا
که گرما بیش از این
مرا خواهد سوزاند
مرا خواهد خشکاند
مرا می میراند
سرد کن مرا
که من سردیت را دوست دارم
سرمای تو را با تمام وجود پذیرا خواهم بود
و آنگاه که تو سخاوتمندانه
سردیت را به من بدهی
من نیز برای سپاس هم که شده
گرمی ام را به تو خواهم داد
_گرمای من در قبال سرمای جانبخش تو_
سرد کن مرا،باز هم سرد کن مرا
که من سردیت را دوست دارم
بهار 5 آبان ماه/1385
وای خدا دارم دیوونه می شم.امروز نوبت یاهو مسنجره که باز نمی شه.این خیلی بده و منو ناراحت می کنه.آخه چرا؟

نمی توان در واژه ها گنجاند
احساس من را به تو
احساس من به تو
نیرومندترین احساسی است که تا کنون داشته ام
با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم
یا حتی آن را برایت بنویسم
واژه ای را نمی یابم که حتی بتواند
احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند
و گر چه نمی توان
جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد
می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم
آن گاه که در کنار توام
گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید
آن گاه که در کنار توام
گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید
آن گاه که در کنار توام
گویی موجی هستم در اقیانوس
که توفنده بر ساحل می کوبد
آن گاه که در کنار توام
گویی رنگین کمانی هستم در پس طوفان
که سر بلند،رنگ هایم را نمایان می سازم
آن گاه که در کنار توام
گویی غرق در زیبایی ها گشته ام
و این تنها بخش کوچکی است
از احساسی شگفت انگیز که در کنار تو دارم
شاید واژه ی عشق را از این رو ساخته اند
تا ژرفا و شکوه احساس من
به تو را بیان کند
و انگار که این توان را ندارد
ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست
بگذار هزار بار بگویم
بیش از"عشق"
عاشق تو هستم.

سوزان پولیس شوتز

روی مبلم.همونی که از همه دنج تره.کنار شومینه.اینورشم تلفنه(چه آرامشی)پامو گذاشتم روی مبل.آخه سرامیکا سرده.نوک انگشتام(بیشتر مال پاهام)سرد شده.نوک بینی م هم.همونطور که دوست دارم.پشت سر این مبلی که من روش نشستم یه پنجره ست.منم که عاشق پنجره...هر چند خیابون بیرون خونمون نمای جالبی نداره،ولی خوب پنجره منو با دنیای گسترده و آزاد و پهناور بیرون پیوند می زنه.وای چه رعدی،چه برقی،چه آسمون قلمبه ای،چه بارونی،چه هوایی،و باز هم چه احساسی.هی می خوام ننویسم،ولی نمی شه.نمی تونم اینقدر خسیس باشم که احساس و افکار قشنگمو برای خودم نگه دارم.حیف که ماه رمضونه.وگرنه یه لیوان شیر کاکائو می چسبید(البته با لیوان خودم.سرامیکیه.امین برام خریده.روش مشکیه و توش نارنجی.خیلی هم گنده ست.مامانم بهش می گه بشکه ی بهار)حتما"می گین در این جور وقتا چای داغ می چسبه.ولی نه.من چای دوست ندارم.در کل نوشیدنی داغ دوست ندارم.باز اگه قهوه یا نسکافه یا شیر کاکائوی گرم بود یه چیزی.تازه اونم تلخ.آره داشتم می گفتم،یه لیوان شیر کاکائو با یه تیکه کیک(کیک بهار پز.آخه من خودم کیک و شیرینی هم می پزم.کیکای تولد یا شیرینی های عید رو هم من می پزم.شیرینی عید 85 هم من پختم.دلتون آب شد؟!)یه موزیک ملایم که به بارون هم بیاد.اگر هم قراره ترانه ای خونده بشه باید به این حال و هوا بیاد.مثلا"این ترانه از محسن یگانه که من عاشقشم:
هر وقت که بارون می زنه/تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی/هنوزم عاشق ترینم
یا این ترانه از حبیب که باز هم عاشقشم:
بزن باران بهاران فصل خون است/بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران خدا بازیچه ای شد/که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هر چه خوبی ست/به زیر آب ها گاه پایکوبی ست/مزار تشنه جویباران پر از سنگ/بزن باران که وقت لای روبی ست
بزن باران و شادی بخش جان را/بباران شوق و شیرین کن زمان را
بزن باران بشوی آلودگی را/ز دامان بلند روزگاران
و یا این که دقیقا"نمی دونم کی می خونه،فقط همینو می دونم که آهنگش مال ترانه ی از انریکو ایگلیسیاسه:
من و تو و خیابون/سه تایی زیر بارون/انگار همین ترانه رو می خوندیم
شونه به شونه ی هم/زیر بارون نم نم/تا خود شب تو کوچه ها می موندیم
عشق تو بود/تو قلب من/قلبا با هم یکی بودن...
حالا اینجا وقتشه که یه دوست هم زنگ بزنه.یه دوست خوب که منتظرش باشم.توی این هوا،با این حس و حال،و این بارون،با این موزیک،حرف زدن با یه دوست خوب خیلی لذت داره.مخصوصا"که قرار هم بذاریم و بریم بیرون بگردیم و یا بریم خونه ی اون یکی دوستمون.و کلی با هم خوش بگذرونیم.و حتی وقتی رسیدیم خونه ی اون یکی دوستمون اون رو هم مجبور کنیم آماده بشه و سه تایی با هم بریم بیرون.مثل من و زهرا و مونا.که از دوران مدرسه(دوم دبیرستان رشته ی نقشه کشی معماری)با هم دوست بودیم و هنوزم هستیم.حتی می شه به جای این دو نفر یه نفر دیگه باشه.با اون که باشم محشر می شه.آخ که چه خوبه این افکارم...

وقتی که من با تمام وجود دوستت دارم
آرزو دارم که همیشه سالم و شاد باشی
از موفقیت تو شاد می شوم،حتی اگر باعث کم توجهی تو نسبت به من شود
تو را همان گونه که هستی قبول دارم
برای من مانند گلی هستی که تعبیرش انرژی مقدس است
زیبایی درون تو را می بینم،حتی زمانی که خود را آشکار نمی کنی
رابطه ی صادقانه ای با تو بر قرار خواهم کرد و احتیاجات حسی و افکار حقیقی خود را به تو نشان خواهم داد
برایت غیر ممکن است که مرا آزار بدهی،زیرا عشق واقعی هیچ توقعی ندارد و اندازه و مقدار نمی شناسد
به تو اجازه می دهم که شادی خود را با افراد دیگر بیابی و راه به وجود آمدن آن را نیز پیدا کنی
تو را در تصرف خود در نمی آورم
از تو نمی خواهم
که فقط مرا دوست داشته باشی،زیرا روح تو را محدود می کند و مانع رشد عشق در وجودت می شود
در لحظات مناسب تنهایت می گذارم تا راه حل و جواب های خود را بیابی
می گذارم تا حقیقت درونی خود را بدون در نظر گرفتن من کشف کنی
چرا که با تمام وجود دوستت دارم


سلام به دوستای گل و مهربونم.من این پست رو باید شنبه می ذاشتم.ولی از بد شانسی،ویندوز رو عوض کردیم و یه سری از کاراش هم طول کشید.تازه بعدشم تلفن شبکه قطع بودوقتی هم که وصل شد بلاگفا باز نمی کرد.دیروز هم که اون پست کوتاه رو گذاشتم کلی منو معطل کرد.این بود که گفتم بهتره امروز بذارمش.بالآخره همیشه همه می گن که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.خلاصه این شد که من نتونستم زودتر آپ کنم.شما به بزرگواری خودتون ببخشین.فکر کنین مال شنبه ست.باشه؟!!!


شاید تا به حال هیچ کس به تو نگفته باشد
اما می خواهم بدانی...
بزرگترین شانسی که اطرافیانت آوردند
(ببخش که زودتر نگفتم)
به دنیا آمدن تو بود!!!


امروز آسمون از همیشه آبی تره
خورشید از همیشه گرم تره
امشب ستاره ها یه برق دیگه دارن
ماه نورانی تره
امشب قلبم از همیشه تند تر می تپه
دستام از همیشه بیشتر گرمی دستاتو نیاز داره
ای کاش پیشت بودم
تا می تونستم با یه بوسه تولدت رو بهت تبریک بگم
ای کاش پیشت بودم
تا وقتی دارم گرمای نفس هاتو روی صورتم حس می کنم
بهت بگم بهترینم تولدت مبارک
امشب تو آسمون یه جشنه
منم همه ی فرشته ها رو دعوت کردم تا تولدت رو جشن بگیریم
امشب توی آسمون نگاه کن
اون ستاره که از همه بیشتر برق می زنه قلب منه که برای تو می تپه
این همه فاصله بین من و تو...
ولی بازم حضورت رو احساس می کنم
بازم عطر تنت رو احساس می کنم...


به خورشید گفتم:گرمی ات را به من بده تا به او دهم.
گفت:دستانش گرمای مرا دارند.
به آسمان گفتم:پاکی ات را به من بده تا به او دهم.
گفت:چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم گفت:
زندگی اش سبزتر از من است.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم گفت:
قلبش به اندازه ی اقیانوس است و آرامشش نیز.

از مه تابنده ای صورتش را خواستم گفت:
وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

*
به فکر فرو رفتم؛
من در قبال دستان گرمت،چشمان پاکت،سبزی زندگی ات،بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت،هیچ ندارم که به تو هدیه کنم،جز...
این...بگیر،می تپد برای تو
و
من چیزی ندارم جز قلبم.



این قلبم مال تو
کوچک ست،اما
بزرگترین هدیه ایست
که می توانم به تو بدهم
بدان که عاشق ترین عاشق توام
با تمام وجود دوستت دارم
این هدیه را از من بپذیر
تقدیم می کنم به تو
بهترین بهترین من
بهار 22مهرماه/1385


آرام خوابیده ای
-همیشه هنگام خواب
زیبایت می پندارم-
اوه...خدای من
این همان قلب کوچکی ست که به تو دادمش؟
باور کردنی نیست!!!
که قلب مرا این همه دوست می داری
که حتی هنگام خواب
با خود،داریش
ممنونم که این همه مرا دوست داری.
*
راستی تو هیچ می دانی
قلب کوچک من
تنها هدیه ی بزرگی ست که می توانستم
به تو بدهم؟
بهار 22مهرماه/1385

این پست مال دیروزه.ولی دیروز هر کار کردم بلاگفا باز نشد که نشد.حالا امروز می ذارم:
چه روز خوبیه امروز.بارون می باره.هوا سرده.دارم خواب های طلایی گوش می دم.قبلش هم یه ترانه ی خوشگل گوش می دادم که متنش اینه:
"ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم"
البته من اونجایی رو دوست دارم که که اوج می گیره:
"تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد..."
این ترانه محشره.می خوام بعد از این ترانه و تایپ این پست،ملودی سلطان قلبها رو با ساز دهنیم بزنم.چطوره؟(کاش می شد ترانش هم بخونم.ولی نمی شه.خودتون فکر کنین.آخه می شه هم ساز دهنی بزنم هم بخونم؟!)حالا می خوام یکمی راجع به خواب های طلایی بگم.اثر استاد جواد معروفیه.من بیشتر وقتا با این آهنگ می خوابم.خواب های طلایی با پیانو نواخته می شه.(البته اینی که من دارم،یکی دیگه هم دارم که فکر کنم خود استاد با دستای خودش نواخته.ولی نمی دونم کجاست.آها یادم اومد.بعدا"می رم اونم گوش می دم.)توی سرما بد جوری می چسبه.البته خودم هم با ساز دهنی زدم و این دو تا(یعنی پیانو و ساز دهنی)رو با هم یه جورایی میکس کردم.خوبه.بدک نیست.برای وقتایی مثل الآن عالیه و خیلی می چسبه.یه آهنگ دیگه هم از فیلم عروس مرده گرفتم که اونم با ساز دهنی میکس کردم.بعد از خواب های طلایی می خوام اونو گوش بدم.از حس و حالم بگم براتون که هر چی بگم کم گفتم:
امروز از همون روزای به اصطلاح خودم دو نفره ست.همونی که براتون توی چند پست قبلی گفتم.البته اون روز،یه روز برفی رو مجسم کردم،و حالا امروز یه روز بارونیه.نمی دونم آسمون دلش گرفته یا گریه ی خوشحالیه که داره سر می ده.هر چی هست،محشره.به قول یه استاد توی فیلم:"خنده و گریه برای خدا ارزشش یکسانه.چه وقتی گریه کنی،چه وقتی که شاد باشی(و حتی وقتی خنثی باشی)،خدا هر چی بخوای بهت می ده.فقط باید درست بخوای."این حرف استاد منو خیلی آروم کرد.با خودم گفتم خدا عاشق زیباییه.خنده و شادی هم بالآخره از غم و غصه زیباتره.پس چرا آرزوهامو با شادی و شعف ازش نخوام که هم خودم لذت ببرم و هم خدا از خندیدن من شاد بشه؟آخه خدا دوست داره ما آدما همیشه شاد باشیم،پس چرا ما خودمون با دستای خودمون باید چاه غم و غصه و نفرت رو بکنیم و هر وقت هم که اتفاقی افتاد اونو عمیق تر کنیم؟درسته،شاید با این کندن ها به نفت یا گنج برسیم.ولی مگه ارزششو داره که دستای مهربون و پر توانمونو با کندن خاک خسته و کثیف کنیم؟من یکی که از نفت زیاد خوشم نمی یاد.هم بو می ده،هم کثیفه،هم سیاه.تنها خوبیش اینه که در آخر یه پولی می شه به جیب زد،ولی به چه قیمتی؟تازه اگه خریدار داشته باشه.منظورم رو که درک می کنین؟حالا بهم بگین درست می گم یا نه؟بگذریم،روز بارونی قشنگمو نمی خوام با این حرفا هدر بدم.اصلا"می خوام تو این روز حرف نزنم.چه حرف به درد بخور،چه به درد نخور؛چه خوب،چه بد؛چه زیبا،چه زشت.چون مدت ها بود منتظر چنین روزی بودم.یه روز سرد و بارونی و دو نفره.حیف که فعلا" یه نفرم.ولی من تخیل قوی ای دارم.می خوام برم تو اوج خیال و رویا.آها،حالا شد.شدیم دو نفر...با اجازتون،ما رفتیم توی دل بارون.ببخشیدااا،ولی هیشکی رو هم با خودمون نمی بریم.اونجوری هم نیگامون نکنین،می خوایم با هم باشیم...فقط با هم...ما دو تا...با هم...


متاسفم که هرگز به تو
همه ی آنچه را که می خواستم نگفتم
حالا دیگر برای نگه داشتن تو خیلی دیر شده
چون به دور دست ها پرواز کرده ای
خیلی دور
هرگز تصور زندگی
بدون لبخند تو را نکرده بودم
احساس و دانستن اینکه تو صدای مرا می شنوی
مرا زنده نگه می دارد.
زنده...
و من می دانم که تو
از آسمان به من نگاه می کنی
و می دانم عاقبت کنار هم خواهیم بود
در یک روز زیبا
عشق من،با این خیال،تو همیشه در کنار من خواهی بود
*
علاقه ام را به تو نشان نمی دادم
چه ساده لوحانه از حضور تو مطمئن بودم
ولی همیشه تو را دوست داشتم
و حالا دلم برای عشقمان تنگ شده
و می دانم که تو از آسمان به من نگاه می کنی
و می دانم عاقبت کنار هم خواهیم بود
در یک روز زیبا
گرچه آنروزها بر نمی گردند
ولی من همیشه چشم به راه روزی روشن تر می مانم
*
خداوندا می دانم که هر شب پیش از خواب
همیشه به دعای من گوش می کنی
*
متاسفم که به تو هرگز آنچه را که می خواستم نگفتم


دستانت
چه زیبا
چه سخاوتمند
چه پر
پر از این همه محبت
این همه گل
آرام به سوی من می آیی
-متین و با وقار-
و من به سوی تو می شتابم
-مشوش و شتاب زده-
نه آن همه متانت تو
نه این همه شتاب من
همیشه همین طور بوده
دو قطب مخالف
همدیگر را می ربایند

-همیشه-
بهار 4مهرماه/1385

یه جورایی خسته م.کاش هوا یکمی خنک می شد.اونوخت دیگه زیاد احساس خستگی نمی کردم.سرما،شور و حال زندگی رو در من زنده می کنه.از سرما یه تعبیر خاصی دارم.شاید حسی رو که دارم درک کنین و شاید هم بگین این دیگه چه جورشه؟یه آدم تو سرما بیشتر حال می کنه...؟آره من این جوریم دیگه.هر کسی برای خودش علایق خاص خودش رو داره.خوب منم سرما رو ترجیح می دم.یه روز سرد بارونی یا برفی،بدون چتر،یه پیاده روی طولانی،تنها،شاید هم دو نفره(آره،دو نفره هم خوبه؛این جور هواها به نظر من هوای دو نفره ست)یا حتی با گروهی از دوستا.سرما باید جوری باشه که آدم رو بلرزونه.بخار از دهن آدم بزنه بیرون.باید نوک بینی و انگشتای آدم یخ بزنه و سرخ شه.اگه بشه یه بستنی قیفی هم خورد که دیگه محشره.این می شه نهایت عشق و حال توی سرما.(نه نه،نهایتش یه چیز دیگه ست.گفتنی نیست،چون هر کسی برای خودش نهایتی داره.درسته؟قبول دارین؟)اصلا"یه فکر بکر:

دو نفره،یه پیاده روی طولانی،یه گپ درست و حسابی در مورد هر چی که حسش بیشتر هست.مثلا"عشق و دوستی.(موضوعی که کمابیش همه باهاش آشناییم و دوست داریم در موردش حرف بزنیم و بشنویم.)بعد یه شیطنت کوچولو...مثل خرید دو تا بستنی قیفی.وای خدای من که چه لذتی داره.مال هر کی زود تر تموم بشه،اون یکی رو یه گوله برف مهمون می کنه.اُه اُه خورد تو بستنی...چه حالی می ده.و حالا فرار...من بدو،اون بدو،من بدو،اون بدو...آخرش یا می یفتم رو زمین پر از برف،یا طرف می گیرتم.کلی برف بازی.حالا وقت صلحه. آشتی...یه آدم برفی بزرگ.کاش برف اینقدری باشه که بشه یه آدم برفی بزرگ(بزرگتر از خودمون)درست کرد.اِ،یه عکاس دوره گرد.صداش می کنیم.چند تا عکس با آدم برفی.چند تا هم موقع برف بازی.عکاسه چه کیفی می کنه.چند ساعتی رو با خوشی ما،خوش می گذرونه.عکسا فوریه.همونجا بهمون می ده.از کجا معلوم؟شاید سر اینکه عکسا دست کی باشه دعوا بشه.شاید هم نه.حتی شاید عکسا رو تقسیم کنیم.حس و حال بازم حس و حال پیاده رویه.این سری خوردن برف،از خوردن بستنی قیفی لذت بخش تره.آخه با بازی کردن با اون همه برف،حالا می شه وجود پاک و سپید برف رو درک کرد.چقدر خوشمزه ست.شدت بارش برف زیاد می شه.وای.دیگه سرما شده جز ئی از وجودمون.چه لذتی داره.سرد و سرد و سرد.بازم سردتر.دیگه طاقت نداریم.ولی برای بودن با هم تحمل می کنیم.اِ.اونجا رو...یه درخت پیر با تنه ی چاق و تپل.توش خالیه.نکنه بریم زیرش،خراب شه رو سرمون؟نه بابا...این فکرا چیه؟بهتره بریم زیرش.چقدر گذشتن از این زمین نا هموار سخته.(یادم اومد،من سختی رو هم دوست دارم.مخصوصا"سختی راه جنگل رو.دوست دارم تو جنگلی قدم بذارم که با هر قدم برداشتن،از یه خطر بگذرم)بالآخره رسیدیم به درخت.چه بویی می ده. بوی نم،بوی حیوونا،بوی جنگل رو می ده.من یکی که این بوها رو خیلی دوست دارم...

وای چه روز خوبی،کاش هیچوقت تموم نشه.ولی باید واقع بین بود.بالآخره امروز هم مثل همه ی روزهای دیگه تموم می شه.مهم اینه که خدا یکی از بهترین روزاشو به ما داده.مهم اینه که خوشی هاش تو یادمون می مونه.مهم اینه که حد اقل یه امروز رو با هم بودیم.مهم اینه که ما تخیل قوی ای داریم و تونستیم تو رویاها،یه امروز رو با هم باشیم و می تونیم با رویاها پیوند داشته باشیم.به قول لنگستون هیوز:
"همواره در پیوند با رویاها باش
چرا که با مرگ رویاها
زندگی چون پرنده ی بال شکسته ای ست
که یارای پروازش نیست"
