تبليغاتX
عاشقانه های دختر بهار
عاشقانه

 

نخواهم دانست،دوباره دیدن تو را

شب ها به خواب من آ،

که دلم عجیب برایت تنگ است

هر چند خیال تو

،شب ها،خواب را ربوده از من

*

تو را می بینم،

آسوده

سر بر شانه های بی کسی ام نهاده ای

و گوش می دهی

به موسیقی ای که از آن توست

دستانم را ببین،انگشتانم،

در حسرت دستان تو

چنگ می زنند به چنگ

چشمانم را ببین،بسته ام

که مبادا خیال تو را از یاد برم

*

تو در خیال،از آسمان ها فرود می آیی

و تنهایی مرا سرشار از"تو"بودن می کنی

*

دستان آسمانی ات را دراز کن

دستان زمینی ام را بگیر

مرا ببر

تا تنهایی را ندانی

-که عجیب سخت است-

*

تو از دیده برفتی

ولی خیال را چه می کنی که هر دم

تو را نورانی تر بیند؟

*

تو

در لحظه زیبایی

چشمانت در لحظه بی تاب

دستانت در لحظه سخاوتمند

اندامت در لحظه استوار

و قلبت در لحظه لحظه ها،شگرف

و من

در لحظه تنهایم

چشمان بی تابت در لحظه ی تنهایی

دستان سخاوتمندت در لحظه ی تنهایی

اندام استوارت در لحظه ی تنهایی

و قلب شگرفت در لحظه لحظه ی تنهایی

مرا از با"تو"بودن سرشار می کند

*

تو آنی

آن دیگر من

و من نخواهم توانست بی تو

شب ها خوابیدن را

تو ای نیاز هر شبم

مرا ببر،

بی نیاز از هر چه نیازم کن

خیالت را از من بگیر

و هدیه بده"تو"را

*

من

بدون تو

مشوشم

بدون تو

اینگونه ام...

هیچ.

 

بهار 4مهرماه/1385

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 7:37  توسط بهار و امین  | 

 

دوستی دارم که فکر می کنم از عاشقی می تر سه.اون معتقده توی روابط دوستانه و عاشقانه باید دور دل رو یه خط قرمز کشید و فقط به حرف عقل گوش کرد.من فکر می کنم این دوست من،تنها شاهد دوستی ها و عشق هایی بوده که در وهله ی اول به حرف دلشون گوش دادن و بعد رفتن سراغ عقلشون؛به خاطر همین در عشق شکست خوردن.می خوام به همه ی اونایی که این مطلب رو می خونن و با دوست من موافقن بگم:

خدا به هر انسانی دو تا چیز مهم داده؛یکی قلب و دیگری عقل.خدا همیشه و در هر جا به ما گوشزد می کنه که عاقلانه فکر کنیم.می گه که عقل رو به کار بگیر تا کار ها خوب پیش بره.اما...تا حالا فکر کردین که چرا خدای خوب و مهربون قرآن رو به قلب و دل پیامبر نازل کرد نه به عقل اون؟می دونین یا براتون بگم؟برای اینکه خدا کامل ترینه و انسان ها(حتی پیامبر با تمام بزرگیش)عقلشون ناقصه.نمی خوام به وجود پاک و مقدس پیامبر توهین کنم.اما بالآخره اونم یه انسان بود؛فقط از همه ی ما بزرگتر و والاتر.همین.ولی در کل انسان بود و عقل انسان ناقصه.به خاطر همین خدا قرآن رو به قلب پیامبر نازل کرد.چون قلب تنها عضو از بدنه که می تونه یاد خدا رو برای همیشه حفظ کنه.عقل گاهی فراموش کاره.ولی دل...همه ی اینا رو گفتم تا بگم حرف دل هم مهمه.نمی خوام بگم فقط حرف دل و یا بگم مثل دوست من فقط به حرف عقل گوش بدین.نه!می خوام بگم بهترین کار اینه که با عقل بریم جلو.ولی باید بدونیم یه وقتی می رسه که عقل خسته می شه.احتیاج به استراحت داره.اگه زیاد ازش کار بکشیم،دچار اشتباه می شه.پس بذارین عقل یکمی بخوابه.مثل خواب زمستونی.حالا دل باید حرکت کنه.اگه دل بخواد یه جا بشینه و فقط تماشاگر باشه،دیگه تنبل می شه و هیچ کاری رو نمی تونه درست انجام بده.پس فرصت ها رو از عقل و از دل نگیرین.اگه فقط با دل پیش برین،عقل یه جا ساکن می شه و مثل آدمای تن پرور تنبل می شه؛و همینطور اگه فقط عقلو به کار بگیرین،خسته می شه و مدام اشتباه می کنه.دل هم دیگه نمی تونه کاری بکنه.چون تنبل و سنگین شده و نمی تونه از جاش تکون بخوره.

الآن من خودم هم به جایی رسیدم که دیگه باید به عقلم استراحت بدم.باید بذارم یه مدتی بخوابه.می دونم دل از عهده ی تمام کارها بر میاد.شما هم امتحان کنین.ضرر نمی کنین.فقط یادتون نره از خیلی چیزا باید گذشت.نمی گم از همه چیز.چون اگه انسان از همه چیزش بگذره،دیگه اونی نیست که باید باشه و شخصیتش به کلی عوض می شه.ولی خوب،بد نیست بدونین برای بدست آوردن اون چیزی که دوست دارین باید از بعضی چیزای دیگه بگذرین.این جمله رو هم فراموش نکنین:"سعی کن چیزی را که دوست داری بدست بیاوری،وگرنه مجبوری آن چیزی را که داری،به اجبار دوست داشته باشی."

 

وااااااااای حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی نوشتم.کاش نوشته هام به دردتون بخوره.من همیشه این حرفارو با خودم تکرار می کردم و می ترسیدم به کسی بگم و مسخره م کنن.ولی حالا با داشتن دوستای خوبی مثل شما،ترسم ریخته و می خوام هر حرفی که تو دلم دارم رو براتون بنویسم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و استفاده کنین.منو تنها نذارین.تا پست بعدی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:53  توسط بهار و امین  | 

 

حواست هست؟

دیگر به چشم دوست هم نگاهت نمی کنم.

جزئی از من شده ای.آنقدر یگانه که می توانم با دستان تو بنویسم.

یکی شدنمان کی بود؟چه تاریخی؟کدام روز؟

در گذر روزها به هم اضافه شده ایم.

حالا تو دو تایی،یکی آنکه در من ریخته ای،یکی آنکه هستی.جدای از من.

و من هم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:35  توسط بهار و امین  | 

 

اصلا"حواست هست؟

این روزها زیاد دلتنگی ات را می کنم.

حواست هست؟

وابسته و دلبسته ات شده ام.

دلت نمی خواهد بترسی؟

دلت نمی خواهد باز هم بگویی آخرش سخت می شود؟

حواست هست؟

این روزها،این شب ها،تمام فکرم تویی.

هر شب در خوابم هستی و هر صبح،اولین صبح بخیر روزم.

حواست هست؟

من دیگر نمی توانم بی تو به جایی بروم.

نه اینکه نتوانم،نمی خواهم.

حواست هست به روزهایی که می گذرند؟

به اینکه چند ماهه که شدیم درد دل هم؟

چند روز گذشته از روزی که دوباره پیدایت کردم.

چند روز...

سال های قبل،آخر انشایی که با موضوع"دوست"بود،نوشتم:

دوست مثل یک نمره ی بیست،داخل دفتر قلب من می ماند.

حالا حس می کنم،

چقدر تجدید شده ام در این چند ماه،

در این چند روز...

حواست هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:35  توسط بهار و امین  | 

 

                   

        

  کلماتی

  برای

      زیبایی    

 

بهترین و زیباترین ها در جهان نه دیده

می شوند و نه لمس می شوند

فقط باید آنها را در قلب مان حس کنیم.

HELEN KELLER(1880-1968)

 ***

زیبایی حقیقی باید از درون بتراود و رشد کند.

RALPH W.TRINE

 ***

به باغی از گل ها نرو! خود تو،باغی از گلی!

KABIR(1440-1518)

 ***

حتی اگر دنیا را بگردیم تا زیبایی را بیابیم

باید آن را با خود داشته باشیم،وگرنه آن را

نخواهیم یافت.

RALPH WALDO EMERSON(1083-1882)

*** 

دانش و آگاهی در همه چیز باقی می ماند،

جهان کتابخانه ی بزرگی است و کتاب های آن

سنگ ها،برگ ها،علف ها و جویبارهاست.

ما فقط چیزی را می آموزیم که شاگردان

طبیعت می آموزند و این احساس زیبایی است.

LUTHER STANDING BEAR(1868-1939)

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 5:23  توسط بهار و امین  | 

امروز هوا خوبه؛این یعنی نه خیلی سرده نه خیلی گرم.آخه هفته ای که گذشت هوا سرد بود.من عاشق سرمام.توی سرما یه حس و حال دیگه ای دارم.مغزم بهتر کار می کنه،فعالیتامم بیشتر می شه،و همیشه نوک انگشتای دستام و پاهام و نوک بینی م یخ می زنه.این پدیده منو به وجد میاره.اینطوری حس بهتری دارم؛سرما رو بهتر درک می کنم.من فکر می کنم سرما معجزه گره.فکر می کنم توی سرما یه حس عجیبی هست که تو گرما نیست.مخصوصا"وقتی هوا سرده و بارون یا برف می باره.دوست دارم زیر بارون یا برف راه برم؛بدون چتر.راه برم و فکر کنم؛بدون چتر.راه برم و فکر کنم و لذت ببرم؛بدون چتر.آره بدون چتر بهتره.خدا بارون و برف رو به ما نداده که بخوایم برای در امان موندن از اونا از چتر استفاده کنیم.به قول سهراب:"چترهر را باید بست/زیر باران باید رفت/فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد/با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت/دوست را،زیر باران باید دید/عشق را،زیر باران باید جست/زیر باران باید بازی کرد/زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت/زندگی تر شدن پی در پی/زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی*اکنون*است."آره باید چترها رو ببندیم.اصلا"چتری با خودمون نبریم بیرون.(جلوی دست و پا رو می گیره)چرا وقتی می شه همه ی این کارا رو بدون چتر انجام داد،ما یه بار اضافی با خودمون ببریم بیرون؟بدون چتر هم می شه زندگی کرد؛می شه از زندگی لذت برد.از بارون و از برف لذت برد.از بردن فکرا و خاطره ها زیر بارون لذت برد.از دیدن همه ی مردم شهر زیر بارون لذت برد.از دیدن دوست زیر بارون لذت برد.از جستن عشق زیر بارون لذت برد.از بازی کردن زیر بارون لذت برد.از نوشتن چیزی،حرف زدن و کاشتن نیلوفر زیر بارون لذت برد.از تر شدن پی در پی زیر بارون لذت برد.آره لذت بردن از لحظه لحظه ی زندگی آسونه.چشماتو وا کن،چترتو ببند؛به همین سادگی.کوچه باغ های خیس بارونی تو رو صدا می زنن.برو؛به آغوش طبیعت برو.دور و برت رو خوب نگاه کن.چترتو بنداز دور.اصلا"بندازش تو دریا.می خوام بدونم می تونه آب دریا رو هم تحمل کنه؟خوب،اصلا"چرا خودت نمی ری تو دریا؟آب منتظر توست؛منتظر عطر تن تو.به قول سهراب:"رخت ها را بکنیم/آب در یک قدمی ست/لب دریا برویم/تور در آب بیندازیم/و بگیریم طراوت را از آب."ولی نه!فکر کنم سهراب اشتباه می کنه!چرا تور توی دریا بندازیم؟چرا طراوت رو از آب شکار کنیم؟مگه ما خودمون چی کم داریم؟به غیر از اینه که اشرف مخلوقاتیم؟آره،باید یه کار بهتر بکنیم.بیاین به جای تور،خودمونو تو دریا بندازیم و به جای اینکه از دریا طراوت رو شکار کنیم،طراوت و شادابی خودمون رو به دریا هدیه بدیم.باید ریسک کرد؛نباید ترسید.هر کی حاضره،چترشو بندازه...چشماشو وا کنه...زیر بارون خیس بشه...حالا دنبال من بیاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 5:6  توسط بهار و امین  | 

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام

بیخود شده از خویشم و در گردش ایام

 این عشق الهی ست

حق لایتناهی ست

 این عشق الهی ست

 این شور خدایی ست

 

تبریک،تبریک،تبریک،تبریک و باز هم تبریک.ماه رمضون همتون مبارک.

بیا این روزا رو از دست ندیم.نمی دونم چقدر معتقدی به روزه و نماز و ...؟ ولی مطمئن باش این روز ها بهترین روزهاست.شاد باش،از همیشه بیشتر.آرزو کن،از همیشه بیشتر.از خدا هر چی می خوای بهش بگو،از همیشه بیشتر.بدون خدای بزرگ و مهربون هر چیز درستی که بخوای بهت می ده،از همیشه بیشتر.آره این مورد آخری رو فراموش نکن،تو این ماه خدا بیشتر از همیشه به تو(به ما) نزدیکه.فقط کافیه چشماتو ببندی و نفس بکشی...حسش می کنی؟بوش میاد؟نزدیکته؟حالا چشماتو باز کن.می بینیش؟فرصتو از دست نده. بگیرش.دو دستی.محکم.ولش نکن.نذار بره.اون مال تو(مال ماست).همونطور که تو مال اونی.ولی فراموش نکن که توی این داشتن ها سهم اون از ما بیشتره.آخه هر چی باشه اون خداست.باوفاست.با صفاست.و از همه مهمتر همیشه با ماست و مال ماست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 5:4  توسط بهار و امین  | 

 

 

بگذار تا همیشه،

حقیرترین غم ها،

یا ناچیزترین شادی های خود را به هم بگوییم...

این اعتمادها،

این همدلی با شکوه،

هر دو حق و وظیفه ی عشق اند.

ویکتور هوگو

دوست داشتن تو،

به سادگی دوست داشتن غروب،

رنگین کمان ها و باران های بهاری است،

چه،همه و همه از زیبایی سرشارند.

استفان تاف

تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام،

تو برای من مهم ترینی در تمام جهان،

تو همانی که دوست می دارم.

ر به کا.جی.باره

از آن رو به تو عشق دارم،

که می دانم دوستم داری،

تنها به خاطر خودم و

نه هیچ چیز دیگر.

جان کیتز

ای کاش می توانستم نشان دهم،

که تا کجا دوستت دارم.

همیشه در جستجو هستم،

اما نمی توانم راهی بیابم...

به آن آنی در تو عاشقم،

که تنها خود کاشف آنم

"آنی"که فراتر از تویی که دنیا می شناسد،

و تحسین می کند.

"آنی"که تنها و تنها از آن من است.

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،

و آنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.

گی دو موپاسان

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 9:1  توسط بهار و امین  | 

 
بزرگترين سايت آموزش كدهاي جاوااسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

Clock And Date