تبليغاتX
عاشقانه های دختر بهار
عاشقانه

امشب از اون شباست که دلگیره.البته دلگیر برای من.دلم گرفته برای خودم و اونایی که دنبال کاری هستن تا بتونن رو پای خودشون وایستن.می دونم هر کی منظور نوشته هامو نفهمه،بالآخره خدا خودش خوب درکم می کنه.پس می نویسم برای اونایی که قلب خدایی دارن.آره امشب دلم گرفته.هنوز امید دارم.یه نور کوچولو(تلاش نکن،نمی تونی ببینیش.چون خودم هم نمی بینم،فقط حسش می کنم.)داره چشمامو کور می کنه.آره،بعضی وقتا حتی یه نور کوچولو می تونه آدمو کور کنه.مثل این نور امیدی که ته دلم رو روشن کرده:

یه وقتی بود که همش به فکر کارای بزرگ بودم.(مثل بعضی از دوستای خوبم)همش فکر می کردم اگه بخوام واقعا"موفق باشم باید یه دفعه برم تو کار.باید ریسک کنم.ولی تو همش شکست خوردم و هر کدوم ضربه ی بزرگی بود برام.اون موقع ها بد جوری امیدوار بودم.به همه چی.به درس،به کار،به زندگی،به عشق و ... ولی یه امید اشتباه.فقط خودمو می دیدم.فکر می کردم این امید از خودم سر چشمه گرفته.فکر می کردم این منم که دارم پشتیبانی خودم رو می کنم.ولی...یه دفعه یه شکست بزرگ.همه چی خراب شد.با خودم گفتم:"آخه دختر ریسک هم حدی داره.امیدواری هم اندازه ای داره."نا امید شدم.به همه بد بین شدم.هنوز نمی دونستم چه مرگمه.هنوز نمی دونستم باید چی کار کرد.تا اینکه...یکی از دوستای خوبم،منو با اون چیزی که نمی دونستم چیه آشنا کرد.یه عشق عظیم.عشق لایتناهی.عشق الهی.عشق به خدا.اون دوستم مثل یه فرشته بود که منو با خدا آشنا کرد.عشقش رو تو دلم زنده کرد.گاهی فکر می کردم شاید دوستم یه فرستاده باشه از سمت خدا(که البته هنوزم شک دارم)بعد از یه مدتی دوباره امید و امیدواری.دوباره عشق به زندگی.دوباره ریسک.ولی اینبار فرق می کرد.همه چی درست شد.(یعنی داره درست می شه)سخته،ولی امیدی که خدا به من می ده،محکم تر از امیدیه که خودم به خودم می دادم.می تونم لحظه لحظه حضورش رو حس کنم.خدا،از اون چیزی که فکر می کردم به من نزدیکتره و حتی مهربونتر.تنها عشقیه که می تونم بدون هیچ نگرانی ای بهش تکیه کنم.هر چند گاهی،لحظات و زمان سخت می گذرن و منو اذیتت می کنن.مثل امشب که دلم بد جور گرفته(بنا به دلایل خاصی...)ولی امید به خدا رو فراموش نمی کنم.امشب دلم برای خودم و تمام دوستای خوبم که دنبال کار می گردن،گرفته.می خوام ازتون بخوام با هر شکستی نومید نشین و دل کس دیگه ای رو هم نشکونین.محکم و استوار،کم کم شروع کنین.به تمام اون چیزی که می خواین می رسین.زمان می بره.ولی یادتون هم نره که زمان برای خدا معنا نداره...

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 5:58  توسط بهار و امین  | 

 

تو

همیشه مرا می خواهی

همیشه دوستم داری

همیشه مهربانی

همیشه مرا به آغوش می کشی

همیشه مرا می بوسی

همیشه باعث می شوی بخندم

همیشه به من عشق می ورزی

حتی کنار دریا نیز

تو آرامش را به من می دهی

و من چگونه می توانم

تو را ترک کنم؟

 

 

بهار 4مهرماه/1385

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 5:53  توسط بهار و امین  | 

وقتی نیستی

بی تو چه کنم؟

گفته بودی

دلم برایت تنگ شد به ماه نگاه کنم

من ماه را از جا کندم

شب ها به جای تو

آن را در آغوش می کشم

ولی...

ماه با تمام زیبایی و تابندگی اش

هرگز نمی تواند

جای تو را بگیرد

چرا که تو قلب و روح و جان داری

ولی ماه جان ندارد

چرا که با تو می توانم سخن بگویم

ولی ماه زبان ندارد

چرا که گرمای تو به من آرامش می دهد

ولی ماه مرا می سوزاند

چرا که نور تو مرا از ظلمت می رهاند

ولی ماه مرا کور می کند

*

افسوس که تو نیستی

من تنها می توانم

ماه را به جای تو

در آغوش کشم

ولی...

هرگز ماه"تو"نمی شود.

 

 

بهار 4مهرماه/1385

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 5:52  توسط بهار و امین  | 

لحظه،لحظه،لحظه،لحظه،لحظه...

لحظه ها را می شمارم تا تو دوباره بیایی

*

ثانیه ها می روند

دقیقه ها نیز از پی هم

ساعت ها

لحظه های من بی تو بودن را نشان می دهند.

عکس آن ساعت را نمی بینم

-همانی که من و تو همدیگر را ملاقات کردیم-

ایرادی ندارد

عکس آن ساعت

در ذهن های ما

باقیست

و همین برای ما

کافیست

 

 

بهار 4مهرماه/1385

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 5:44  توسط بهار و امین  | 

یه آکواریوم داریم با 12-10 تا ماهی.قبلا"گوشتخوار داشتیم؛ولی بعضی هاشون مردن و اونای دیگه هم که بزرگ شده بودن ماهی های جدید و کوچیک رو می خوردن.به خاطر همین فروختیمشون و به جاش ماهی تزئینی خریدیم.هر روز صبح می رم پمپشونو می زنم به برق و براشون غذا می ریزم.باورتون نمی شه!بد جوری به دستای من عادت کردن.گاهی اوقات می پرن و دونه های غذا رو از دستم قاپ می زنن.مخصوصا"همون گوشتخواره که فروختیمش،اسمش اسکار بود.گاهی وقتا گاز می گرفت.می خوام اینو بگم که دستای پر توان و مهربونمونو نباید فراموش کنیم.اگه دستای من نباشن،ماهی ها از بی هوایی می میرن(آخه ما شبا پمپ هواشونو از برق می کشیم،چون خیلی صدا می ده).اگه دستای من نباشن،ماهی ها از بی غذایی می میرن(آخه هر روز عادت کردن که از دستام غذا بخورن).اگه دستای من نباشن،ماهی ها دلشون می گیره(آخه من هر از چند گاهی سازدهنی براشون می زنم و خوب،دستا توی صدای ساز دهنی خیلی تاثیر داره).اگه دستای من نباشن،ماهی ها به چه امیدی باید زندگی کنن؟دستای من پر توان و مهربونه.خودم اینو می دونم.لازم نیست کسی بهم بگه.همین که ما هی ها رو می بینم که برای دستام له له می زنن،کافیه.دستای من به ماهی ها عشق می ورزه،باهاشون مهربونه،بهشون کمک می کنه،اونا رو دوست داره،با اونا زندگی می کنه.فکر نمی کنین دستای من می تونه همه ی این کارا رو برای شما هم بکنه؟بهش فکر کنین!دستای مهربون من برای هر کسی به سمت خدا دراز می شه.برای شما دوستای خوبم.مخصوصا"برای تو!آره با توام.خود خود تو.تویی که الآن نشستی و وقت صرف می کنی و مطلب منو می خونی.دستای مهربون و پر توان من برای تو هم به سمت خدا درازه.یه نگاه به دستات بنداز.حسشون می کنی؟می تونی ببینی که چه چیزی تو دستاته؟چرا نومیدی؟چرا یه گوشه نشستی و همش به این فکر می کنی که:"آخه خدایا چرا این طور شد؟چرا کارم جور نمی شه؟"اینقده نومید نباش.تو توانایی های زیادی داری.تو می تونی دستاتو تربیت کنی،برای کارای بزرگتر.چرا فکر می کنی فقط همین یه کار ازت بر میاد؟چرا فکرتو روی یه چیز دیگه متمرکز نمی کنی؟یه کار دیگه...به دستات نگاه کن؛نیازمند کار کردنن.پاشو.به فکر یه راه تازه باش.همه ی درها که بسته نیست.از کجا معلوم؟شاید همون در آخریه،همونی که ته ته ته بن بسته،باز باشه!فقط خدا می دونه چی می شه.بهش اعتماد کن.خدا رو می گم.اون عادل و بزرگ و سخاوتمندترینه.ازش کمک بخواه.دستای مهربونو پر توانتو به سمتش دراز کن.فقط یادت نره،دستای تو هر قدر هم که مهربون و پر توان باشه،بازم خدا از تو تواناتر و مهربونتره.پس تنها به اون تکیه کن.در این صورت می دونی که دیواری که بهش تکیه زدی،هیچ وقت فرو نمی ریزه،آخه ضد زلزله ست.حرفامو باور کن.حالا می خوام یه چیزی بهت بگم،تو هم به هر کی رسیدی بگو،بذار همه از این جمله لذت ببریم:

وقتی خدا بهت می گه باشه،یعنی اون چیزی رو که می خوای بهت می ده.

وقتی خدا بهت می گه صبر کن،یعنر چیز بهتری رو می خواد بهت بده.

وقتی خدا بهت می گه نه،یعنی بهترین چیز رو داره برات آماده می کنه.

پس بهش اعتماد کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 9:18  توسط بهار و امین  | 

 

 

واقعا" دوستت دارم

گر چه شاید گاهی

چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد

که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد

که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان ها است

که باید بیش از همیشه

مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با این که نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو

سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار می شود

اغلب کرده ی تو،که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آن گاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هر کاهی،کوهی می شود

و پیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه

فکر می کنم که باید کاملا" اطمینان داشته باشی

که همیشه

از همه ی راه های ممکن

عاشق تو هستم

 

سوزان پولیس شوتز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 5:43  توسط بهار و امین  | 

وقتی تو به دنیا آمدی،هوا ابری نبود؛ولی باران می بارید.

می دانی چرا؟

فرشته ها می گریستند.آنها یکی از بهترینشان را گم کرده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 5:42  توسط بهار و امین  | 

می ترسم

می گریم

لب می گزم

با نگاهی که نمی دانم چیست؟

به تو نگاه می کنم

شاید بفهمی که

دلم می خواهد نروی

دلم می خواهد پیشم بمانی

و از همه بیشتر دوستم داشته باشی

چرا که من

بی تو نابودم.

  

                         بهار 4مهرماه/1385

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:45  توسط بهار و امین  | 

کلماتی

برای

زیبایی

 

همه ی ما در زندگی لحظات پر شور و

روح بخشی را تجربه کرده ایم

وقتی غروب شکوهمند و زیبایی را به نظاره می نشینیم،

صدای فریادهای مرغان دریایی را می شنویم،

چین و چروک دستان مادر را می بینیم،

یا شیرینی بوی برگ بو را حس می کنیم

در این لحظات،بدن ما،همانند ذهن مان

با تجربه ی شکوه و عظمت انسان بودن به لرزه در می آید.

MARION WOODMAN

 

بر فراز غرش و ازدحام میدان های شهر

سارها همانند غباری در پروازند

در میان دیوارهای بتنی.

بازها جوجه های خود را بزرگ می کنند

بیابان خشک و برهوت را بیدهای علفی غرق

در نور کرده اند

زیبایی همین جا در اطراف توست.

PAM BROWN. B.1928

 

می خواهم کمی بیاندیشی

تصور کن با عشقی راستین برای ساختن

چیزی زیبا تلاش می کنی

چیزی که نمی توان آن را فروخت یا برای

فروختن چیزی دیگر از آن بهره برد،

چیزی فقط برای ارتباط انسان با انسان،

پیوندی از درک و روشن بینی انسانی.

HART CRANE

 

وقتی در این صبح فرح بخش

پیش از آن که کسی بیدار شود،به باغ می روم،

به سوی زمانی برای خوشبختی و شادمانی کامل می روم،

در این ساعت طراوت و آرامش آسمانی

چهره ی هر گل زیبا با لذتی خاموش به من سلام می گوید

و مرا از رضایتی ابدی لبریز می کند

هر یک از آن ها رنگ خود،زیبایی خود و عطر خود را نثار

من می کند

و مرا سرشار از اوج زیبایی شان می کنند.

CELA THAXTER(1835-1894)

 

آنان که به زیبایی های زمین می اندیشند

گنجینه هایی عظیم از نیرو و توان می یابند که تا پایان

زندگی شان همراه آنان است

در تمام زیبایی ها نشانه هایی هم هست

در مهاجرت پرندگان،جزر و مد دریا،

غنچه ای در آستانه ی شکوفایی در بهار،

حتم بدان که در ترانه های مکرر طبیعت

در تمام صبح هایی که به غروب می رسند و

بهارانی که به زمستان می پیوندند.

RADHEL CARSON(1907-1964)

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:45  توسط بهار و امین  | 

 

 

فردا روز دیگریست

تازه می شوم باز

می روم سوی آغاز

می پرم برای پرواز

فردا روز دیگریست

در دلم نهفته یک راز

که بگویم برایت ای ناز

این تو هستی بال پرواز

فردا روز دیگریست

می نوازی برایم ساز

بهار می شود آغاز

ما می رویم برای پرواز

 

*

...

فردا روز دیگریست

 

 

بهار 8مردادماه/1385

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 7:50  توسط بهار و امین  | 

 
بزرگترين سايت آموزش كدهاي جاوااسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

Clock And Date