|
عاشقانه
|

متاسفم که هرگز به تو
همه ی آنچه را که می خواستم نگفتم
حالا دیگر برای نگه داشتن تو خیلی دیر شده
چون به دور دست ها پرواز کرده ای
خیلی دور
هرگز تصور زندگی
بدون لبخند تو را نکرده بودم
احساس و دانستن اینکه تو صدای مرا می شنوی
مرا زنده نگه می دارد.
زنده...
و من می دانم که تو
از آسمان به من نگاه می کنی
و می دانم عاقبت کنار هم خواهیم بود
در یک روز زیبا
عشق من،با این خیال،تو همیشه در کنار من خواهی بود
*
علاقه ام را به تو نشان نمی دادم
چه ساده لوحانه از حضور تو مطمئن بودم
ولی همیشه تو را دوست داشتم
و حالا دلم برای عشقمان تنگ شده
و می دانم که تو از آسمان به من نگاه می کنی
و می دانم عاقبت کنار هم خواهیم بود
در یک روز زیبا
گرچه آنروزها بر نمی گردند
ولی من همیشه چشم به راه روزی روشن تر می مانم
*
خداوندا می دانم که هر شب پیش از خواب
همیشه به دعای من گوش می کنی
*
متاسفم که به تو هرگز آنچه را که می خواستم نگفتم


دستانت
چه زیبا
چه سخاوتمند
چه پر
پر از این همه محبت
این همه گل
آرام به سوی من می آیی
-متین و با وقار-
و من به سوی تو می شتابم
-مشوش و شتاب زده-
نه آن همه متانت تو
نه این همه شتاب من
همیشه همین طور بوده
دو قطب مخالف
همدیگر را می ربایند

-همیشه-
بهار 4مهرماه/1385

یه جورایی خسته م.کاش هوا یکمی خنک می شد.اونوخت دیگه زیاد احساس خستگی نمی کردم.سرما،شور و حال زندگی رو در من زنده می کنه.از سرما یه تعبیر خاصی دارم.شاید حسی رو که دارم درک کنین و شاید هم بگین این دیگه چه جورشه؟یه آدم تو سرما بیشتر حال می کنه...؟آره من این جوریم دیگه.هر کسی برای خودش علایق خاص خودش رو داره.خوب منم سرما رو ترجیح می دم.یه روز سرد بارونی یا برفی،بدون چتر،یه پیاده روی طولانی،تنها،شاید هم دو نفره(آره،دو نفره هم خوبه؛این جور هواها به نظر من هوای دو نفره ست)یا حتی با گروهی از دوستا.سرما باید جوری باشه که آدم رو بلرزونه.بخار از دهن آدم بزنه بیرون.باید نوک بینی و انگشتای آدم یخ بزنه و سرخ شه.اگه بشه یه بستنی قیفی هم خورد که دیگه محشره.این می شه نهایت عشق و حال توی سرما.(نه نه،نهایتش یه چیز دیگه ست.گفتنی نیست،چون هر کسی برای خودش نهایتی داره.درسته؟قبول دارین؟)اصلا"یه فکر بکر:

دو نفره،یه پیاده روی طولانی،یه گپ درست و حسابی در مورد هر چی که حسش بیشتر هست.مثلا"عشق و دوستی.(موضوعی که کمابیش همه باهاش آشناییم و دوست داریم در موردش حرف بزنیم و بشنویم.)بعد یه شیطنت کوچولو...مثل خرید دو تا بستنی قیفی.وای خدای من که چه لذتی داره.مال هر کی زود تر تموم بشه،اون یکی رو یه گوله برف مهمون می کنه.اُه اُه خورد تو بستنی...چه حالی می ده.و حالا فرار...من بدو،اون بدو،من بدو،اون بدو...آخرش یا می یفتم رو زمین پر از برف،یا طرف می گیرتم.کلی برف بازی.حالا وقت صلحه. آشتی...یه آدم برفی بزرگ.کاش برف اینقدری باشه که بشه یه آدم برفی بزرگ(بزرگتر از خودمون)درست کرد.اِ،یه عکاس دوره گرد.صداش می کنیم.چند تا عکس با آدم برفی.چند تا هم موقع برف بازی.عکاسه چه کیفی می کنه.چند ساعتی رو با خوشی ما،خوش می گذرونه.عکسا فوریه.همونجا بهمون می ده.از کجا معلوم؟شاید سر اینکه عکسا دست کی باشه دعوا بشه.شاید هم نه.حتی شاید عکسا رو تقسیم کنیم.حس و حال بازم حس و حال پیاده رویه.این سری خوردن برف،از خوردن بستنی قیفی لذت بخش تره.آخه با بازی کردن با اون همه برف،حالا می شه وجود پاک و سپید برف رو درک کرد.چقدر خوشمزه ست.شدت بارش برف زیاد می شه.وای.دیگه سرما شده جز ئی از وجودمون.چه لذتی داره.سرد و سرد و سرد.بازم سردتر.دیگه طاقت نداریم.ولی برای بودن با هم تحمل می کنیم.اِ.اونجا رو...یه درخت پیر با تنه ی چاق و تپل.توش خالیه.نکنه بریم زیرش،خراب شه رو سرمون؟نه بابا...این فکرا چیه؟بهتره بریم زیرش.چقدر گذشتن از این زمین نا هموار سخته.(یادم اومد،من سختی رو هم دوست دارم.مخصوصا"سختی راه جنگل رو.دوست دارم تو جنگلی قدم بذارم که با هر قدم برداشتن،از یه خطر بگذرم)بالآخره رسیدیم به درخت.چه بویی می ده. بوی نم،بوی حیوونا،بوی جنگل رو می ده.من یکی که این بوها رو خیلی دوست دارم...

وای چه روز خوبی،کاش هیچوقت تموم نشه.ولی باید واقع بین بود.بالآخره امروز هم مثل همه ی روزهای دیگه تموم می شه.مهم اینه که خدا یکی از بهترین روزاشو به ما داده.مهم اینه که خوشی هاش تو یادمون می مونه.مهم اینه که حد اقل یه امروز رو با هم بودیم.مهم اینه که ما تخیل قوی ای داریم و تونستیم تو رویاها،یه امروز رو با هم باشیم و می تونیم با رویاها پیوند داشته باشیم.به قول لنگستون هیوز:
"همواره در پیوند با رویاها باش
چرا که با مرگ رویاها
زندگی چون پرنده ی بال شکسته ای ست
که یارای پروازش نیست"


از هر طرف که نگاهم کنی
از روبرو
از پشت سر
از پهلو
به هر صورت
دوستت دارم
و
همیشه به تو فکر می کنم
بهار 4مهرماه/1385

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی،
بلکه برای آنچه که هستم،
هنگامی که با توام.
دوستت دارم،
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای،
بلکه برای آنچه که از من می سازی.
دوستت دارم،
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی؛
دوستت دارم،
چون دست بر دل فسرده ام می نهی،
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی،
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که،
تا کنون در ژرفا مانده بودند.
دوستت دارم،
چون یاریم می کنی،
که از تخته پاره های زندگی،
نه یک کپر،
که معبدی در خور بنا نهم.
کمک می کنی،
که کار روزانه ام،
نه یک سر شکستگی،
بلکه ترنم ترانه ای باشد.
دوستت دارم،
چون بیش از هر کیش و آیینی
به رویش من یاری رسانده ای.
فراتر از هر سرنوشتی،
شادی را به من ارزانی داشتی.
این همه را هدیه داده ای،
بی هیچ تماسی،کلامی و یا اشارتی.
به این کار توانا گشته ای،
چون خود بوده ای،
شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد.
روی کرافت

گروهی از مردم به عشق می خندند
آن ها به ازدواج می خندند
آن ها به شادکامی می خندند
و این بدان خاطر است که از خاطرات تلخ
در ژرفای وجود خود رنج می برند
آن ها به هر چیز زیبا در زندگی
بدگمان و شکاکند
به ایشان گوش مده
عشق نیاز یک زندگی شاد است
پس خطر را قبول کن
با تمام قلب عاشق باش
با تمام ذهن عاشق باش
ارزش عشق بیش از این هاست.
سوزان پولیس شوتز

بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛
ببینی آن چه من می بینم؛
احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛
دریابی آشفتگی،ترس،تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،
همه را یکباره و با هم.
اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛
می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،
و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم.
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.
می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،
بخندم،سر خوش باشم و آزاد چون کودکان.
این همه را از تو دارم.
اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی
می دیدی آن سپاس و تحسین را.
تحسین نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم.
و خواهی دید که تا چند،
این همه را حرمت می دارم.
اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد،
تمام آن عشقی است که به تو دارم.
وآن گاه که این را احساس کردی،
همیشه به یادش خواهی داشت.
درک خواهی کرد
که گر چه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم،
اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است.
تریسی ا.گیبز