تبليغاتX
عاشقانه های دختر بهار
عاشقانه

وای خدا دارم دیوونه می شم.امروز نوبت یاهو مسنجره که باز نمی شه.این خیلی بده و منو ناراحت می کنه.آخه چرا؟

نمی توان در واژه ها گنجاند

احساس من را به تو

احساس من به تو

نیرومندترین احساسی است که تا کنون داشته ام

با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم

یا حتی آن را برایت بنویسم

واژه ای را نمی یابم که حتی بتواند

احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند

و گر چه نمی توان

جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد

می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم

آن گاه که در کنار توام

گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید

آن گاه که در کنار توام

گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید

آن گاه که در کنار توام

گویی موجی هستم در اقیانوس

که توفنده بر ساحل می کوبد

آن گاه که در کنار توام

گویی رنگین کمانی هستم در پس طوفان

که سر بلند،رنگ هایم را نمایان می سازم

آن گاه که در کنار توام

گویی غرق در زیبایی ها گشته ام

و این تنها بخش کوچکی است

از احساسی شگفت انگیز که در کنار تو دارم

شاید واژه ی عشق را از این رو ساخته اند

تا ژرفا و شکوه احساس من

به تو را بیان کند

و انگار که این توان را ندارد

ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست

بگذار هزار بار بگویم

بیش از"عشق"

عاشق تو هستم.

 

 

سوزان پولیس شوتز

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 5:36  توسط بهار و امین  | 

روی مبلم.همونی که از همه دنج تره.کنار شومینه.اینورشم تلفنه(چه آرامشی)پامو گذاشتم روی مبل.آخه سرامیکا سرده.نوک انگشتام(بیشتر مال پاهام)سرد شده.نوک بینی م هم.همونطور که دوست دارم.پشت سر این مبلی که من روش نشستم یه پنجره ست.منم که عاشق پنجره...هر چند خیابون بیرون خونمون نمای جالبی نداره،ولی خوب پنجره منو با دنیای گسترده و آزاد و پهناور بیرون پیوند می زنه.وای چه رعدی،چه برقی،چه آسمون قلمبه ای،چه بارونی،چه هوایی،و باز هم چه احساسی.هی می خوام ننویسم،ولی نمی شه.نمی تونم اینقدر خسیس باشم که احساس و افکار قشنگمو برای خودم نگه دارم.حیف که ماه رمضونه.وگرنه یه لیوان شیر کاکائو می چسبید(البته با لیوان خودم.سرامیکیه.امین برام خریده.روش مشکیه و توش نارنجی.خیلی هم گنده ست.مامانم بهش می گه بشکه ی بهار)حتما"می گین در این جور وقتا چای داغ می چسبه.ولی نه.من چای دوست ندارم.در کل نوشیدنی داغ دوست ندارم.باز اگه قهوه یا نسکافه یا شیر کاکائوی گرم بود یه چیزی.تازه اونم تلخ.آره داشتم می گفتم،یه لیوان شیر کاکائو با یه تیکه کیک(کیک بهار پز.آخه من خودم کیک و شیرینی هم می پزم.کیکای تولد یا شیرینی های عید رو هم من می پزم.شیرینی عید 85 هم من پختم.دلتون آب شد؟!)یه موزیک ملایم که به بارون هم بیاد.اگر هم قراره ترانه ای خونده بشه باید به این حال و هوا بیاد.مثلا"این ترانه از محسن یگانه که من عاشقشم:

هر وقت که بارون می زنه/تو رو کنارم می بینم

حس می کنم پیش منی/هنوزم عاشق ترینم

یا این ترانه از حبیب که باز هم عاشقشم:

بزن باران بهاران فصل خون است/بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران خدا بازیچه ای شد/که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هر چه خوبی ست/به زیر آب ها گاه پایکوبی ست/مزار تشنه جویباران پر از سنگ/بزن باران که وقت لای روبی ست

بزن باران و شادی بخش جان را/بباران شوق و شیرین کن زمان را

بزن باران بشوی آلودگی را/ز دامان بلند روزگاران

و یا این که دقیقا"نمی دونم کی می خونه،فقط همینو می دونم که آهنگش مال ترانه ی از انریکو ایگلیسیاسه:

من و تو و خیابون/سه تایی زیر بارون/انگار همین ترانه رو می خوندیم

شونه به شونه ی هم/زیر بارون نم نم/تا خود شب تو کوچه ها می موندیم

عشق تو بود/تو قلب من/قلبا با هم یکی بودن...

حالا اینجا وقتشه که یه دوست هم زنگ بزنه.یه دوست خوب که منتظرش باشم.توی این هوا،با این حس و حال،و این بارون،با این موزیک،حرف زدن با یه دوست خوب خیلی لذت داره.مخصوصا"که قرار هم بذاریم و بریم بیرون بگردیم و یا بریم خونه ی اون یکی دوستمون.و کلی با هم خوش بگذرونیم.و حتی وقتی رسیدیم خونه ی اون یکی دوستمون اون رو هم مجبور کنیم آماده بشه و سه تایی با هم بریم بیرون.مثل من و زهرا و مونا.که از دوران مدرسه(دوم دبیرستان رشته ی نقشه کشی معماری)با هم دوست بودیم و هنوزم هستیم.حتی می شه به جای این دو نفر یه نفر دیگه باشه.با اون که باشم محشر می شه.آخ که چه خوبه این افکارم...

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 4:39  توسط بهار و امین  | 

وقتی که من با تمام وجود دوستت دارم

آرزو دارم که همیشه سالم و شاد باشی

از موفقیت تو شاد می شوم،حتی اگر باعث کم توجهی تو نسبت به من شود

تو را همان گونه که هستی قبول دارم

برای من مانند گلی هستی که تعبیرش انرژی مقدس است

زیبایی درون تو را می بینم،حتی زمانی که خود را آشکار نمی کنی

رابطه ی صادقانه ای با تو بر قرار خواهم کرد و احتیاجات حسی و افکار حقیقی خود را به تو نشان خواهم داد

برایت غیر ممکن است که مرا آزار بدهی،زیرا عشق واقعی هیچ توقعی ندارد و اندازه و مقدار نمی شناسد

به تو اجازه می دهم که شادی خود را با افراد دیگر بیابی و راه به وجود آمدن آن را نیز پیدا کنی

تو را در تصرف خود در نمی آورم

از تو نمی خواهم

که فقط مرا دوست داشته باشی،زیرا روح تو را محدود می کند و مانع رشد عشق در وجودت می شود

در لحظات مناسب تنهایت می گذارم تا راه حل و جواب های خود را بیابی

می گذارم تا حقیقت درونی خود را بدون در نظر گرفتن من کشف کنی

چرا که با تمام وجود دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 4:38  توسط بهار و امین  | 

سلام به دوستای گل و مهربونم.من این پست رو باید شنبه می ذاشتم.ولی از بد شانسی،ویندوز رو عوض کردیم و یه سری از کاراش هم طول کشید.تازه بعدشم تلفن شبکه قطع بودوقتی هم که وصل شد بلاگفا باز نمی کرد.دیروز هم که اون پست کوتاه رو گذاشتم کلی منو معطل کرد.این بود که گفتم بهتره امروز بذارمش.بالآخره همیشه همه می گن که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.خلاصه این شد که من نتونستم زودتر آپ کنم.شما به بزرگواری خودتون ببخشین.فکر کنین مال شنبه ست.باشه؟!!!

شاید تا به حال هیچ کس به تو نگفته باشد

اما می خواهم بدانی...

بزرگترین شانسی که اطرافیانت آوردند

(ببخش که زودتر نگفتم)

به دنیا آمدن تو بود!!!

امروز آسمون از همیشه آبی تره

خورشید از همیشه گرم تره

امشب ستاره ها یه برق دیگه دارن

ماه نورانی تره

امشب قلبم از همیشه تند تر می تپه

دستام از همیشه بیشتر گرمی دستاتو نیاز داره

ای کاش پیشت بودم

تا می تونستم با یه بوسه تولدت رو بهت تبریک بگم

ای کاش پیشت بودم

تا وقتی دارم گرمای نفس هاتو روی صورتم حس می کنم

بهت بگم بهترینم تولدت مبارک

امشب تو آسمون یه جشنه

منم همه ی فرشته ها رو دعوت کردم تا تولدت رو جشن بگیریم

امشب توی آسمون نگاه کن

اون ستاره که از همه بیشتر برق می زنه قلب منه که برای تو می تپه

این همه فاصله بین من و تو...

ولی بازم حضورت رو احساس می کنم

بازم عطر تنت رو احساس می کنم...

به خورشید گفتم:گرمی ات را به من بده تا به او دهم.

گفت:دستانش گرمای مرا دارند.

به آسمان گفتم:پاکی ات را به من بده تا به او دهم.

گفت:چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم گفت:

زندگی اش سبزتر از من است.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم گفت:

قلبش به اندازه ی اقیانوس است و آرامشش نیز.

از مه تابنده ای صورتش را خواستم گفت:

وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

*

به فکر فرو رفتم؛

من در قبال دستان گرمت،چشمان پاکت،سبزی زندگی ات،بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت،هیچ ندارم که به تو هدیه کنم،جز...

این...بگیر،می تپد برای تو

و

من چیزی ندارم جز قلبم.

این قلبم مال تو

کوچک ست،اما

بزرگترین هدیه ایست

که می توانم به تو بدهم

بدان که عاشق ترین عاشق توام

با تمام وجود دوستت دارم

این هدیه را از من بپذیر

تقدیم می کنم به تو

بهترین بهترین من

 

 

 

بهار 22مهرماه/1385

آرام خوابیده ای

-همیشه هنگام خواب

زیبایت می پندارم-

اوه...خدای من

این همان قلب کوچکی ست که به تو دادمش؟

باور کردنی نیست!!!

که قلب مرا این همه دوست می داری

که حتی هنگام خواب

با خود،داریش

ممنونم که این همه مرا دوست داری.

*

راستی تو هیچ می دانی

قلب کوچک من

تنها هدیه ی بزرگی ست که می توانستم

به تو بدهم؟

 

 

بهار 22مهرماه/1385

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 10:13  توسط بهار و امین  | 

این پست مال دیروزه.ولی دیروز هر کار کردم بلاگفا باز نشد که نشد.حالا امروز می ذارم:

چه روز خوبیه امروز.بارون می باره.هوا سرده.دارم خواب های طلایی گوش می دم.قبلش هم یه ترانه ی خوشگل گوش می دادم که متنش اینه:

"ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم"

البته من اونجایی رو دوست دارم که که اوج می گیره:

"تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد..."

این ترانه محشره.می خوام بعد از این ترانه و تایپ این پست،ملودی سلطان قلبها رو با ساز دهنیم بزنم.چطوره؟(کاش می شد ترانش هم بخونم.ولی نمی شه.خودتون فکر کنین.آخه می شه هم ساز دهنی بزنم هم بخونم؟!)حالا می خوام یکمی راجع به خواب های طلایی بگم.اثر استاد جواد معروفیه.من بیشتر وقتا با این آهنگ می خوابم.خواب های طلایی با پیانو نواخته می شه.(البته اینی که من دارم،یکی دیگه هم دارم که فکر کنم خود استاد با دستای خودش نواخته.ولی نمی دونم کجاست.آها یادم اومد.بعدا"می رم اونم گوش می دم.)توی سرما بد جوری می چسبه.البته خودم هم با ساز دهنی زدم و این دو تا(یعنی پیانو و ساز دهنی)رو با هم یه جورایی میکس کردم.خوبه.بدک نیست.برای وقتایی مثل الآن عالیه و خیلی می چسبه.یه آهنگ دیگه هم از فیلم عروس مرده گرفتم که اونم با ساز دهنی میکس کردم.بعد از خواب های طلایی می خوام اونو گوش بدم.از حس و حالم بگم براتون که هر چی بگم کم گفتم:

امروز از همون روزای به اصطلاح خودم دو نفره ست.همونی که براتون توی چند پست قبلی گفتم.البته اون روز،یه روز برفی رو مجسم کردم،و حالا امروز یه روز بارونیه.نمی دونم آسمون دلش گرفته یا گریه ی خوشحالیه که داره سر می ده.هر چی هست،محشره.به قول یه استاد توی فیلم:"خنده و گریه برای خدا ارزشش یکسانه.چه وقتی گریه کنی،چه وقتی که شاد باشی(و حتی وقتی خنثی باشی)،خدا هر چی بخوای بهت می ده.فقط باید درست بخوای."این حرف استاد منو خیلی آروم کرد.با خودم گفتم خدا عاشق زیباییه.خنده و شادی هم بالآخره از غم و غصه زیباتره.پس چرا آرزوهامو با شادی و شعف ازش نخوام که هم خودم لذت ببرم و هم خدا از خندیدن من شاد بشه؟آخه خدا دوست داره ما آدما همیشه شاد باشیم،پس چرا ما خودمون با دستای خودمون باید چاه غم و غصه و نفرت رو بکنیم و هر وقت هم که اتفاقی افتاد اونو عمیق تر کنیم؟درسته،شاید با این کندن ها به نفت یا گنج برسیم.ولی مگه ارزششو داره که دستای مهربون و پر توانمونو با کندن خاک خسته و کثیف کنیم؟من یکی که از نفت زیاد خوشم نمی یاد.هم بو می ده،هم کثیفه،هم سیاه.تنها خوبیش اینه که در آخر یه پولی می شه به جیب زد،ولی به چه قیمتی؟تازه اگه خریدار داشته باشه.منظورم رو که درک می کنین؟حالا بهم بگین درست می گم یا نه؟بگذریم،روز بارونی قشنگمو نمی خوام با این حرفا هدر بدم.اصلا"می خوام تو این روز حرف نزنم.چه حرف به درد بخور،چه به درد نخور؛چه خوب،چه بد؛چه زیبا،چه زشت.چون مدت ها بود منتظر چنین روزی بودم.یه روز سرد و بارونی و دو نفره.حیف که فعلا" یه نفرم.ولی من تخیل قوی ای دارم.می خوام برم تو اوج خیال و رویا.آها،حالا شد.شدیم دو نفر...با اجازتون،ما رفتیم توی دل بارون.ببخشیدااا،ولی هیشکی رو هم با خودمون نمی بریم.اونجوری هم نیگامون نکنین،می خوایم با هم باشیم...فقط با هم...ما دو تا...با هم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 9:46  توسط بهار و امین  | 

 
بزرگترين سايت آموزش كدهاي جاوااسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

Clock And Date