تبليغاتX
عاشقانه های دختر بهار -
عاشقانه

یه جورایی خسته م.کاش هوا یکمی خنک می شد.اونوخت دیگه زیاد احساس خستگی نمی کردم.سرما،شور و حال زندگی رو در من زنده می کنه.از سرما یه تعبیر خاصی دارم.شاید حسی رو که دارم درک کنین و شاید هم بگین این دیگه چه جورشه؟یه آدم تو سرما بیشتر حال می کنه...؟آره من این جوریم دیگه.هر کسی برای خودش علایق خاص خودش رو داره.خوب منم سرما رو ترجیح می دم.یه روز سرد بارونی یا برفی،بدون چتر،یه پیاده روی طولانی،تنها،شاید هم دو نفره(آره،دو نفره هم خوبه؛این جور هواها به نظر من هوای دو نفره ست)یا حتی با گروهی از دوستا.سرما باید جوری باشه که آدم رو بلرزونه.بخار از دهن آدم بزنه بیرون.باید نوک بینی و انگشتای آدم یخ بزنه و سرخ شه.اگه بشه یه بستنی قیفی هم خورد که دیگه محشره.این می شه نهایت عشق و حال توی سرما.(نه نه،نهایتش یه چیز دیگه ست.گفتنی نیست،چون هر کسی برای خودش نهایتی داره.درسته؟قبول دارین؟)اصلا"یه فکر بکر:

دو نفره،یه پیاده روی طولانی،یه گپ درست و حسابی در مورد هر چی که حسش بیشتر هست.مثلا"عشق و دوستی.(موضوعی که کمابیش همه باهاش آشناییم و دوست داریم در موردش حرف بزنیم و بشنویم.)بعد یه شیطنت کوچولو...مثل خرید دو تا بستنی قیفی.وای خدای من که چه لذتی داره.مال هر کی زود تر تموم بشه،اون یکی رو یه گوله برف مهمون می کنه.اُه اُه خورد تو بستنی...چه حالی می ده.و حالا فرار...من بدو،اون بدو،من بدو،اون بدو...آخرش یا می یفتم رو زمین پر از برف،یا طرف می گیرتم.کلی برف بازی.حالا وقت صلحه. آشتی...یه آدم برفی بزرگ.کاش برف اینقدری باشه که بشه یه آدم برفی بزرگ(بزرگتر از خودمون)درست کرد.اِ،یه عکاس دوره گرد.صداش می کنیم.چند تا عکس با آدم برفی.چند تا هم موقع برف بازی.عکاسه چه کیفی می کنه.چند ساعتی رو با خوشی ما،خوش می گذرونه.عکسا فوریه.همونجا بهمون می ده.از کجا معلوم؟شاید سر اینکه عکسا دست کی باشه دعوا بشه.شاید هم نه.حتی شاید عکسا رو تقسیم کنیم.حس و حال بازم حس و حال پیاده رویه.این سری خوردن برف،از خوردن بستنی قیفی لذت بخش تره.آخه با بازی کردن با اون همه برف،حالا می شه وجود پاک و سپید برف رو درک کرد.چقدر خوشمزه ست.شدت بارش برف زیاد می شه.وای.دیگه سرما شده جز ئی از وجودمون.چه لذتی داره.سرد و سرد و سرد.بازم سردتر.دیگه طاقت نداریم.ولی برای بودن با هم تحمل می کنیم.اِ.اونجا رو...یه درخت پیر با تنه ی چاق و تپل.توش خالیه.نکنه بریم زیرش،خراب شه رو سرمون؟نه بابا...این فکرا چیه؟بهتره بریم زیرش.چقدر گذشتن از این زمین نا هموار سخته.(یادم اومد،من سختی رو هم دوست دارم.مخصوصا"سختی راه جنگل رو.دوست دارم تو جنگلی قدم بذارم که با هر قدم برداشتن،از یه خطر بگذرم)بالآخره رسیدیم به درخت.چه بویی می ده. بوی نم،بوی حیوونا،بوی جنگل رو می ده.من یکی که این بوها رو خیلی دوست دارم...

وای چه روز خوبی،کاش هیچوقت تموم نشه.ولی باید واقع بین بود.بالآخره امروز هم مثل همه ی روزهای دیگه تموم می شه.مهم اینه که خدا یکی از بهترین روزاشو به ما داده.مهم اینه که خوشی هاش تو یادمون می مونه.مهم اینه که حد اقل یه امروز رو با هم بودیم.مهم اینه که ما تخیل قوی ای داریم و تونستیم تو رویاها،یه امروز رو با هم باشیم و می تونیم با رویاها پیوند داشته باشیم.به قول لنگستون هیوز:

"همواره در پیوند با رویاها باش

چرا که با مرگ رویاها

زندگی چون پرنده ی بال شکسته ای ست

که یارای پروازش نیست"

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 9:12  توسط بهار و امین  | 

 
بزرگترين سايت آموزش كدهاي جاوااسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

Clock And Date