|
عاشقانه
|

واااااای چه روزای سخت و بدی رو گذروندم.روزای بدون اینترنت.بدون کامپیوتر.روزای دوری از شما دوستای گلم.دوری از:ملینا،شاهین،نوید،ایمان،ملیحه،امیر حسین،زهرا،عاشق دلشکسته،سامان،رادین،مهدیه،...و... این روزا خیلی اشک درآر بود.آه ه ه ه ه.ولی بالآخره اومدم.اومدم تا اون نبودن ها رو جبران کنم.بذارین بگم چه اتفاقی افتاد.توی این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاد.دلیل نبودنم هم این بود که مانیتور خراب شده بود.روز قبل از عید فطر خراب شد.4 روز هم که تعطیلی افتاد وسطش که تو اون مدت همه ی تعمیرگاه ها تعطیل بود.شنبه هم که امین مانیتور رو برد تعمیرگاه بهش گفتن قطعش دیر گیر میاد.خلاصه روز دوشنبه(که می شه دیروز)مانیتور به آغوش گرم خونواده برگشت.خیلی دوست داشتم عید رو بهتون تبریک بگم،ولی نشد.شاید قسمت نبوده.متن و عکساش هم حاضر کرده بودم،ولی اینطوری شد.خلاصه ببخشین اگه معطلتون کردم.تو این مدت یه اتفاق بدی افتاد برای من و یکی از دوستام.من هی هی هی دلم شور افتاده بود که می خواد یه اتفاق بیفته،ولی نمی دونستم تا...دیروز دوشنبه که با زهرا(همون همکلاسیم)رفته بودیم خونه ی مونا(اون یکی همکلاسیم)و اونجا فهمیدم.بعضی وقتا بدون اینکه بخوایم یا حتی بدونیم یه اتفاقی میفته که ما و دوستامونو ناراحت می کنه.نمی دونم،شاید این اتفاق یه سو تفاهم بوده و شایدم نه،واقعا"یکی بوده که از قصد این کار رو کرده.ولی من به خداوندی خدا(همون خدایی که همتون می دونین چقدر دوستش دارم و می پرستمش)هیچ خبری نداشتم.من اصلا"از دست دوستم ناراحت نیستم.من به اون حق می دم.شاید این تقصیر خودم بوده که ازش خبری نگرفتم.ولی باید بدونه که واقعا"نمی تونستم.من آرزو می کنم اگه اون طرف از روی قصد این کار رو کرده باشه(حالا هر کی می خواد باشه)یه روزی همین بلا سرش بیاد تا بدونه تو این جور مواقع آدم چقدر احساس بی ارزش و مورد بی اعتماد بودن می کنه.من فکر می کنم دوستم دیگه اون اعتمادی رو که به من داشت از دست داد.احساس می کنم در نظرش یه آدم پوچ و بی ارزشم.نمی دونم،شاید هم اینطوری نباشه.اون اینقدر خوبه که شاید اجازه ی ورود این افکار بد رو به مغزش نده.کاش اینطور باشه.من در هر صورت ازش معذرت می خوام.هر چند کار من نبوده،ولی ادب حکم می کنه که از طرف اون فرد نا شناس و بی ادب،ازش معذرت بخوام.مهربونم امیدوارم منو بخشیده باشی...
و حالا اجازه بدین از این فضا در بیایم.بریم سراغ یه شعر از خودم که دو سه روز پیش وقتی داشت بارون میومد و من به ترانه ی"هر وقت که بارون می زنه"از محسن یگانه می گوشیدم،گفتم.البته ترانه های محسن یگانه و بنیامین رو می گوشیدم که عاشق جفتشونم.

سرد کن مرا
که من سردیت را دوست دارم
دستان مرا بگیر
گرمای مرا بگیر
دستان گرمم را سرد کن
که من سردیت را دوست دارم
سرمای تو
هزاران بار از هزاران پرتوی خورشیدی
برای من لذت بخش تر است
سرمای وجود تو
مرا جذب خود می کند
سرد من مرا
که من سردیت را دوست دارم
که خود گرمم
و اگر دوباره گرم شوم
خواهم سوخت
پس دستان سرد خود را
به دستان گرم من بسپار
بگذار تبادل انرژی کنیم
تو گرمای مرا بگیر
و من سرمای دلپذیر تو را
بگذار هر دو معتدل شویم
پس سردیت را به من بده
سرد کن مرا
که گرما بیش از این
مرا خواهد سوزاند
مرا خواهد خشکاند
مرا می میراند
سرد کن مرا
که من سردیت را دوست دارم
سرمای تو را با تمام وجود پذیرا خواهم بود
و آنگاه که تو سخاوتمندانه
سردیت را به من بدهی
من نیز برای سپاس هم که شده
گرمی ام را به تو خواهم داد
_گرمای من در قبال سرمای جانبخش تو_
سرد کن مرا،باز هم سرد کن مرا
که من سردیت را دوست دارم
بهار 5 آبان ماه/1385